تبليغاتX
غصه دار عالم
آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا" به خدا عشق می ورزید.

روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید:

« تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند

دوست داشته باشی! »

آهنگر سر به زیر آورد و گفت:

« وقتی که می خواهم وسیله ای آهنی بسازم

یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم

و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید.

اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود

اگر نه آن را کنار می گذارم.

همین موضوع باعث شده است که

همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا!

مرا درکوره های رنج قرار ده اما کنار نگذار....

نوشته شده توسط کوچیکت مصیب در شنبه هفدهم بهمن 1388 ساعت 11:14 | لینک ثابت |

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :
اما من درخت نيستم. تو نمیتواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرنده ها
و انسانها را اشتباه م يگيرم.
انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟
انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.
پرنده گفت : نميداني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر
نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست
چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از
يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ،
اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود.
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش
به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش
آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد ...

 

نوشته شده توسط کوچیکت مصیب در شنبه هفدهم بهمن 1388 ساعت 11:10 | لینک ثابت |

شمعي نيست، پروانه اي هم!

براي شمعداني خالي چگونه مي شود قصه ي سوختن را گفت؟!

اين ثانيه ها ، اين ساعت ها، اين روزها هستند

که از جلوي چشمان من مي گذرند
و مرا به دست پاييز مي سپرند
اما تو نيستي، نمي آيي و من همسايه ي انتظارت شده ام
...

نوشته شده توسط کوچیکت مصیب در شنبه هفدهم بهمن 1388 ساعت 11:7 | لینک ثابت |

قفس داران سکوتم را شکستند  

دل دایم صبورم را شکستند  

به جرم پا به پای عشق رفتن 

پر و بال عبورم را شکستند

چی بی پروا حضورم را شکستند 

تمنا در نگاهم موج می زد 

ولی رویای دورم را شکستند

نوشته شده توسط کوچیکت مصیب در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 ساعت 18:8 | لینک ثابت |

 

 

 

 

اینها هم حالتهای درد دل اما کو دلی و کو یاری که درد دلمو بشنوه

 

 

نوشته شده توسط کوچیکت مصیب در سه شنبه ششم بهمن 1388 ساعت 13:23 | لینک ثابت |

ما شقایقهای باران خورده ایم

            سیلی ناحق فراوان خورده ایم

ساقه احساسمان خشکیده است

            زخمها از تیغ و طوفان خورده ایم

 

نوشته شده توسط کوچیکت مصیب در شنبه سوم بهمن 1388 ساعت 19:40 | لینک ثابت |

           دلم گرفت

تک بامرامی وجود نداره که بیاد دستی به سویم دراز کند

نوشته شده توسط کوچیکت مصیب در یکشنبه سیزدهم دی 1388 ساعت 13:51 | لینک ثابت |

شاید تو زندگیت کسی باشه که  بهت گفته :میخوام همسفر  جاده عشقم تو باشی ،خوش به حالت که اون شد تموم عشقت و خوش به حالت که اون فقط به تو فکر میکنه و خواهد کرد...

شاید زندگیه ما انسانها با ورود عشق رنگی بگیره و بتونیم به قوله قدیمیا بهش رنگه تازه ای بدیم  اما عشقه من رنگ تازه ای که نداد هیچ منو به کامه مرگم کشوند و...

 

ایتها رو نگفتم که دلت واسم به ترحم بیاد یا اینکه واسه به دست آوردن عشقم دست به خود کشی زدم اینها رو گفتم که واسه من ،منی که از همه مزه تلخه خیانتو چشیدم بگم که عشقه من عشق نبود و قدر عشقتونو بدونید

 

شاید بگین تو هنوز عاشقی؟هنوز واسه اینکه به خاطرش  به کامه مرگ رفتی هنوز میخوای عشقتو ثابت کنی ؟شاید بگی شاید

شاید بگی میخوام جلبه توجه کنم  شاید بگی برو بابا تو هم دیوونه هستی  وشاید یه حرفه بد اما بگو اگه تو نگی کی بگه ؟

من که حرفه دلمو به شما میگم شما دوستهای اینترنتی یا وبلاگی

من عاشقم تمام

فقط خدا

نوشته شده توسط کوچیکت مصیب در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 21:52 | لینک ثابت |

دلو زدم به دریا ...

دیگه طاقت نداشتم...

آخه بریدم تو این زندگیه وا نفسها

دنیایی که حتی پدرت حتی مادرت حتی عشق حتی...

خیانت کنن

آه ای کاش ۱دقیقه زودتر  کارمو انجام  میدادم تا دوباره تو این دنیا...

گفتم جهنمه اون دنیا به بهشته این دنیا شرف داره

بهشتی که همه  می خوان بدونن حرفه دلت چیه بعد بیان و بخوان بهت دلداری بدن اما...

بهشتی که خیانت خوردن از وعده غذایت بیشتر باشه...

بهشتی که تو اون آرزویه مرگ بهترین ...

نمیخوام

 

نوشته شده توسط کوچیکت مصیب در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 ساعت 12:16 | لینک ثابت |

زندگی عمریست که اجل در پی آن می تازد هرکس غم بیهوده خورد می بازد

شبها

 

 

دیدم که تو دریا شدی و من رود شدم در وسعت چشمان تو محدود شدم آن روز که در آتش عشق افتادم سرسبزتر از آتش نمرود شدم

نوشته شده توسط کوچیکت مصیب در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 19:31 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ

سلام به صاحب دلان غم
من يه غصه دار عالم هستم
كسي كه از همه نارو خوردم از همه همه
هميشه به خودم ميگفتم كه:
مصيب غمگين تر از تو نيست اما ديدم كه هست يه جوراي دست بالا دست زياده هم از من بهتر هست هم بدتر
خوشحال ميشم اگه با من پيمان هم خوني ببنديد

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
پیوندها
...باز هم ابری شدم
قالب وبلاگ بلگفا
پیوندهای روزانه
سالار غمگین ها
دادگــاه عــشــق
سارا
یه زندگیه لعنتی...تُف!
آغاز دوست داشتن
دختر عاشق
تمام پیوندها
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

Copyright (C) 2007, http://gbamaram.blogfa.com. all right reserved.
Design by Yas-Design

منبع کد اهنگ مینوس

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس